|
بسم الله سلام خوبید ما خوبیم خانواده کوچک و سه نفره ما خوبن شما چطور خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستان مدتهاست که دیگه وقت نمیکنم حتی به اینترنت سر بزنم چه برسه بیام آپ هم بکنم میدونید مشکل کجاست تنبلی من آخه هم درس میخونم هم بچه داری هم خانه داری هم همسر داری که فکر کنم در هیچ کدام موفق نیستم خب چکنم همه کاره هیچ کاره؟؟؟؟ دوستای خوب و اونایی که اومدید و به من سر زدید میخوام خاطراتم رو خلاصه کنم و بنویسم و تمامش کنم یکسال گذشت و هنوز من خاطره رو براتون ننوشتم بسم الله خب کلاس های قرآنمون که گفتم صبح ها بود به خاطر ایرادات بی خود یکی از خانم های بسیار مسن تعطیلش کردم دخترها خیلی اسرارداشتن که جای دیگه ای برگزار کنیم که این خانم تشریف نداشته باشن اما من هم که دیگه با اون حالم نمیکشیدم که بخوام تا اون موقع ظهر وایستم گفتم نه دخترا برین خونه خودتون بخونید و دعا کنید برای هم دیگه گاهی برخی از پیرها کاری می کنند که جوون ها از اونها زده میشن نمیدونم خدا کنه من که اگر به پیری رسیدم این طور نباشه قدرت جذبم بالاتر باشه تا دفعم ان شاالله خب خلاصه قرآن حذف شد از لیست کارهای من خب بعد از به هم خوردن کلاس روخوانی قران کلاسهای مختلف دیگه ما در روستا شروع شد کلاس تفسیر که خیلی بچه ها و بزرگترها و نوجون ها و جوون هام باهاش حال میکردن حتی خانم های آشپز م میومدن مینشستن و گوش میکردن کلاس بعدی من احکام و اخلاق و یک کلاس احکام و قران هم برای نوجوون هام گذاشته بودم خلاصه هرروز به روزهای آخر ماه مبارک نزدیک میشدیم در این فاصله در کلاس ها از هر کسی یک دوبار سوال می کردم اگر یاد نمی داشتن از همه جلسه بعد یه امتحان میگرفتم و تشویقشون میکردم با وعده جایزه ای که چند روز بعد از شبهای احیا قرار بود داده بشه و البته رسید اون شب جشن بزرگی برگزار شد و ضمنا بگم برخی از بچه هایی که میومدن کلاس من در ابتدا نماز خوندنشون درست نبود و برخی در حالی که کلاس چهارم بودن روزه نمیگرفتن ولی روزهای آخر شکر خدا بهتر شده بودن خب روز جشن شد و ما من و آقای همسر اسم بهترین ها رو دادیم اما برای بقیه هم جایزه در نظر گرفتیم و به همه جایزه دادیم و مراسم با شادی و خوبی تموم شد شب های آخر بود به منزل خانمی رفتیم برای اینکه در جمع قرآن خوانی آنها شرکت داشته باشم محفل عجیبی بود در آن قلیان میکشیدندو قران میخواندند بسیار ناراحت بودم و کسل و میدانستند که رنج من از چیه اما اعتنایی نمیکردند خب اون شب من میگفتم انشالله فردا عیده و ما میریم اونها برخی میگفتن نه امیدواریم هیچ وقت عید نشه تا شما از پیش مابرید ولی عده ای بودن که میگفتن ما که فردا روزه نمیگریم چون برای ما عیده هیچی اون روز عید نبود و همچنان ما اونجا بودیم شب دوباره به انجا رفتیم و جزء آخر رو خوندیم و عید رو به هم تبریک گفتیم و برگشتیم خونه صبح شد و دعای ندبه و عاشورا و غیره و ما که خونمون مقابل مسجد بود اهالی که رفت و آمد میکردند رو میدیدم و مردمی که خالصانه سر راه به مسجد رفتن برای ما کمی گردو می آوردن و ما با هزار تعارف و تشکر میگرفتیم برخی می آمدن و حلالیت می طلبیدن آخه ما رو خیلی اذیت کرده بودن ولی خب ما در این فرصت یعنی در فرصت خواندن زیارت عاشورا منزلی که به ما داده بودند را مرتب و تمیز کردیم و وواسئل آنها را مرتب کردیم و به آنها تحویل دادیم و بعد از اون رفتیم و با هم همگی نماز عید رو با شکوه خوندیم و بعدش آمدیم و حرکت به سمت مشهد و همه آمدند و ما را بدرقه کردند و مارفتیم و همچنان ما به اونها سر نزدیم الان دوست دارم برم ببینم بچه های اون روستا در چه حال هستند خدا توفیق بده این هم خاطره پر از مشکل ما برای نوشتن بالاخره تمام شد
|
ABOUT ![]()
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی MENU
Home
|