تبليغاتX
می دانم که می آیی
مهدی موعود(عج) منجی حقیقی

 

 سلام دوستای خوبم من الان ساعت سه نصف شبه که دارم مطلب می نویسم آخه

 

 غیر این وقت وقت دیگه ای پیدا نکردم آخ راستی سلام سال نو مبارک

 

 صد ها سال به این سالها انشالله عمر پربرکت و سال خوبی باشه برای همتون

 

 گل دختر روز به روز بزرگتر و فضول تر میشه این عکسش رو ببینین

 

 این دختر قند عسل سه ماهه

 ببخشید خیلی دیر اپ می کنم راستی هفته وحدت مبارک سالی همراه با پشتکارو نوآوری و

 

 شکوفایی داشته باشید ضمنا ولادت نبی اکرم پیامبر مهروخوبی هم مبارک.

 

 روز دوم کارها و فعالیت های ما شروع شد من صبح ها از نه صبح تا اذان تلاوت قرآن داشتم

 

  با جوون ها و نوجوون ها و دوتا خانم میان سال و دو تا هم پیرروزی یک جز قرآن میخوندیم

 

 البته فقط تا دوازده روز دوام آورد به دلایلی که میگم این یکی کم شد بعد نماز هم که تقریبا ساعت

 

  یک تموم میشد میرفتیم خونه و باز از ساعت سه کلاس من شروع میشد کلاس آموزش قرآن و

 

  احکام به بچه کوچیک های گل روستا اکثرا دوم و سوم بودن اما دوتا هم اولی داشتیم خلاصه

 

  کلاس احکام و قرآن تا چهارو نیم بود که به اسرار گروه بعدی یعنی جوون های خوب و فعال

 

  روستا شد تا چهار از ساعت چهار هم کلاس جوون ها و گاهی هم نوجوون ها شروع میشد یعنی

 

  کلاس احکام و تفسیر قرآن که خیلی هم طرفدار داشت این کلاس ها هم تا اذان مغرب طول می کشید

 

  و افطار میشد که افطار همه اهل روستا توی مسجد دعوت بودن و ما هم مسجد بودیم بعد از صرف

 

 افطار و ختمی برای رفتگان بانی مجلس همه جوون ها میومدن دور و بر من و شروع می کردن به

 

 حرف زدن و خندیدن و سوال پرسیدن و حسابی دورانی داشتیم و ناگهان صدای آقای همسر از بالای

 

 منبر و شروع سخنرانی و رفتن دختر ها به منزل به خاطر شروع شدن فیلم های تلویزیون (امان از این 

 

تلویزیون) و باز جمع شدن خادمین مسجد و خانم هایی که مونده بودن دور هم والبته دور من و سوال  

 

 پرسیدن و حرف زدن خب شب که میرفتیم خونه هردو خسته و کوفته این رو بگم آقای همسر هم

 

 همین طور کلاس هایی رو داشت مثل من شب من و آقای همسر با هم شروع میکردیم به پخت سحری

 

  تا میرفتیم خونه میشد ساعت نه تا سحری درست میکردیم دوازده میشد وای چه همه کار و بعد

 

میخوابیدیم و سحر باصدای شخص شخیص حسین آقا از خواب بیدار میشدیم که صدای میزد آقای شیخ

 

 آقای شیخ آااااااااااااویییییییییییییییی آقااااااایییییییی شیییییییییییییییخخخخخخخخخخخ خیلی زیبا بود

 

 لحظات تلخ و شیرین اولین تبلیغ اگر مایلید هنوز هم بنویسم توی پیامهاتون بگین تا بدونم

 

  قربان شما یا حق
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:23  توسط منتظر  |