تبليغاتX
می دانم که می آیی
مهدی موعود(عج) منجی حقیقی

               ** سفر، زندگی روستایی، تبلیغ **

                               بسم الله سلام دوستای خوبم

 ببخشید که این قدر این آپ من طولانی شد آخه مواردی بود که نشد بیام خب عکسش رو میزارم

 تا ببینید منظورم چیه ؟؟/!!!!

 

 عکس دوروزگی دخترم در حال خواب

 

 دوماهگی

 

قند عسل

 

اینم عکس خوابیده دخترم

 

 خب با ادامه خاطره تبلیغ در خدمتتون هستم میدونید که وظیفه هر طلبه امام زمان خدمت هست واون

 

هم از طریق آموزش مسائل دینی به مومنین ان شا الله ما تونسته باشیم این کار رو کمی کرده باشیم

 

اونجا بودیم که پیچیدیم و پیچیدیم و نهایتا رسیدیم

 

نزدیک اذان ظهر بود که به روستا رسیدیم وقتی پیاده شدیم روستایی رو مقابل چشممون دیدیم که

 

خونه های زیبا و جالبی داشت لطافت هوا انسان را به این وا میداشت که به تمام اطراف سری بزند

 

و از روی کنجکاوی بفهمد که در این روستا چه انسانهایی با چه عقایدی زندگی میکنند خلاصه

 

 از پسر بچه ای آدرس مسجد را پرسیدیم و او اشتباه گفت وقتی خودمان میرفتیم چشممان به مسجد

 

افتاد که ناگهان صدای فریاد پسرک را از پشت سر شنیدیم که گفت حاج آقا ببخشید اشتباه گفتم همون

 

مسجده با لهجه زیبای روستایی خودش آقای همسر هم ازش تشکر کرد و گفت حالا میشه

 

بگی خادم این مسجد کیه الان کسی هست توی مسجد؟؟ پسرک که خوشحال شد از این که نه تنها

 

 ناراحت نشدیم بلکه به اون اعتماد کردیم و سوال دیگه ای ازش پرسیدیم گفت بله خادم داره خاله

 

 لیلا خادم اینجاست آقای همسر تشکر کرد و پسرک هم دوباره عذر خواهی کرد و رفت . آقای همسر

 

رفت داخل مسجد و خاله لیلا رو صدا زد وقتی اومد پایین دیدم یک زن و مرد کامل چهل ساله همراهش

 

 اومدن و خوش آمد گویی گفتند و آدرس خونه ای که ما باید نوش ساکن میشدیم رو به مادادن خیلی

 

خوب بود خونه ای که دقیقا روبه روی مسجد بود محل سکونت ما بود خیلی خوشحال بودم که این قدر

 

 به مسجد نزدیکیم خلاصه وسائلمون (چمدانها) رو برداشتیم و رفتیم بالا توی خونه سه تا پنجره داشت

 

 یکی از اونها رو به مسجد باز میشد و دو تای دیگه رو به کوهها هر صبح که پنجره رو باز میکردیم

 

 روح و جانمون طراوت خاصی پیدا می کرد کاش توی شهرها هم حدااقل یک پنجره داشتیم اونم به

 

 سوی کوهها خب وسائلمون رو گذاشتیم و حاضر شدیم برای رفتن به مسجد رفتیم وضو گرفتیم و

 

 رفتیم مسجد وقتی اذان شد توی بلند گو اعلام کردن که نماز جماعت برگزار میشه ازهمه شما

 

خواهرها و برادرها تقاضا داریم زودتر به مسجد بالا(...نام محفوظ... ) تشریف فرما شوند امام

 

 جماعت حاضر هستند خلاصه ابتدای تبلیغ با اقامه نماز ظهر روز قبل از آغاز ماه مبارک رمضان

 

 شروع شد الحمد لله خوب و باشکوه برگزار شد و ما بعد نماز بیشتر با مردم آشنا شدیم توی مسجد

 

بعد نماز چای آوردن و چای خوردیم و سپس خاله لیلا و همسرش حسین آقا مارو دعوت کردن که بریم

 

 خونه اونها منم که حالم خیلی به خاطر مسائلی خوب نبود نمیدونستم چی بگم بالاخره پذیرفتیم و رفتیم

 

 مسجد تقریبا پایین بود و خونه اونها خیلی بالا بود راه صافی رو باید روی کوه میرفتیم به نفس نفس

 

 افتاده بودیم آقای همسر که چیزیش نبود به نفس نفس افتاده بود من که دو نفس بودم بیشتر یعنی بین

 

راه دیگه دوست نداشتم برم دوست داشتم بشینم همون جا روی خاک ها خلاصه رفتیم و نهاری خوردیم

 

 و بعدش راهی خونه ای که به ما داده بودن روبه روی مسجد شدیم جاتون خالی تا پنجره رو باز میکردیم

 

زنبور میومدووقتی بسته بود از گرما خفه میشدیم خلاصه باز گذاشتن پنجره رو ترجیح میدادیم خب این

 

گرمای هوا رو تحویل نگیرید چون موقتی بود فقط سه چهار روز اول گرم بود بعد از اون سرمایی بود

 

 که ما شب با چند تا پتو هم گرم نمیشدیم تازه اونم با لباس گرم پوشیدن وگاهی پالتو پوشیدن.

 

خب این سختی ها رو هم داره دیگه اگر بخوایم طلبه آقا باشیم و برای آقا واقعا کار کنیم همینه بعضی ها

 

میرن توی یه روستا میشن مبلغ و روحانی دائم همون روستا ولی وضعیت مالی توپ چه توپی

 

حسابی قلقلی چی بگم که دلم از خیلی چیزها گله داره ولی میدونم آقای همسر نمیزاره بگم التماس دعا

 

 باشه بقیه خاطرات در آپ های بعدی

 

 دعا کنید بتونم بیام تند تند اپ کنم دعا بفرمایید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط منتظر  |