|
بسم الله الرحمن الرحیم سفر* زندگی روستایی* تبلیغ این ها چیزهایی است که در این یک ماه ماه مبارک ما تجربه کردیم من و آقای همسر وسائلمون رو بستیم و آماده شدیم برای رفتن آقای همسرزنگ زد به آژانس و یه سرویس گرفت وقتی ماشین اومد البته با کمی تاخیر سوار شدیم وحرکت کردیم به سمت روستای... راننده پرسید: حاج آقا مسیرتون کجاست آقای همسر گفت: فلکه پارک و راننده راه افتاد وقتی به نزدیکای فلکه پارک رسیدیم آقای همسر گفت : شما تا طرقبه روستای... نمیرین؟ آقای راننده گفت: تا طرقبه میبرمتون اما تا روستا نمیتونم برم و آقای همسر گفت باشه مساله ای نیست برو . و رفت ورفت از وکیل آباد با اون چرخ و فلک بزرگش که وقتی میری اون بالا نیمی از مشهد رو حس میکنی که دیدی خلاصه از اینها همه رد شدیم و از بند گلستان هم رد شدیم و کم کم رسیدیم به طرقبه اونجا باید میرفتیم دفتر امام جمعه و برگه ماموریتمون رو اونجا تحویل میدادیم و بعدش میرفتیم خلاصه اقای راننده هم نامردی نکرد و سه هزار و هفتصد تومان گرفت و ما هم پیاده شدیم و رفتیم به طرف دفتر امام جمعه با اون ساک و زنبیلمون همه فکرمیکردن الان ما داریم میریم سفر یه جور خاصی نگاه میکردن خلاصه رفتیم و آقای همسر رفت داخل و برگه ماموریت رو برد و بعد یه ربع اومد و گفت حالا بریم و ما رفتیم یکم برای خودمون از همون طرقبه چیز میز(خوراکی ، تنقلات) خریدیم وبعدش یک ماشین دیگه برای این که برای نماز ظهر برسیم به روستا گرفتیم و رفتیم وای چه راهی زیبا اما پراز فراز و نشیب جای همه خالی وقتی میرفت سربالایی دیگه دوست نداشتی یهو بیاد سر پایینی به قول معروف آدم دلش واقعا هُرررررررری میریخت پایین گاهی هم ببخشید قلبت میومد تو حلقت خلاصه سر پیچ هایی که یک طرفش دره بود و سرعت راننده بالا واقعا نمیدونستم باید چطور رفتار کنم خلاصه با تمام این سختی ها و زیبایی های راه به روستای مورد نظر رسیدیم و وقتی ماشین نگه داشت و پیاده شدم احساس کردم هنوز دارم میپیچم ..... خب اگر خیلی شما رو پیچوندم ببخشید منتظر بقیه اش باشید خاطرات بدی نیست
|
ABOUT ![]()
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی MENU
Home
|