تبليغاتX
می دانم که می آیی

بسم الله

سلام به همه شما دوستاي گل خودم

ببخشيد اينقدر آپ من طولاني شده طولاني طولاني  اين روزها حسابي سرگرم هستم  و مشغول

 مشغول بچه داري اونم چه بچه اي شر و لي در عين حال دوست داشتني  مدام فضولي ميكنه

 الان هفت ماهه است و من واقعا تعجب ميكنم كه چطور كوچولوي ما هفت ماهه شد و سختي هاش رو

فراموش كرديم الان دختر كوچولوي ما ميتونه توي روروكش بدو وو حتي خودش به تنهايي

 چهار دست و پا كنه و ضمنا چند روزي هم هست كه ميتونه به خوبي دست به چيزي بگيره و بلند شه

بايسته اسم اين دخمل كوچولو فاطمه است ضمنا دخترم كربلا هم رفته

دخمل توي اتوبوس توي كربلا

 اين مدت كه نبوديم اسباب كشي

كرديم به خونه جديد و بعد هم رفتيم جاتون خالي نجف و كربلا  انشالله قسمت همتون بشه شمام برين

 و حال كنين كه تا  نرين نميفهميد ايوان نجف عجب صفايي دارد يعني چي ؟

اينجا كربلاست

انشاالله چند روز ديگه كه بيام و خاطرات تبليغ بنويسم بعد از تبليغ خاطرات نجف و كربلا رو هم

مينويسم براتون

التماس دعا يا حق

 

+ نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 18:11 |

 

 سلام دوستای خوبم من الان ساعت سه نصف شبه که دارم مطلب می نویسم آخه

 

 غیر این وقت وقت دیگه ای پیدا نکردم آخ راستی سلام سال نو مبارک

 

 صد ها سال به این سالها انشالله عمر پربرکت و سال خوبی باشه برای همتون

 

 گل دختر روز به روز بزرگتر و فضول تر میشه این عکسش رو ببینین

 

 این دختر قند عسل سه ماهه

 ببخشید خیلی دیر اپ می کنم راستی هفته وحدت مبارک سالی همراه با پشتکارو نوآوری و

 

 شکوفایی داشته باشید ضمنا ولادت نبی اکرم پیامبر مهروخوبی هم مبارک.

 

 روز دوم کارها و فعالیت های ما شروع شد من صبح ها از نه صبح تا اذان تلاوت قرآن داشتم

 

  با جوون ها و نوجوون ها و دوتا خانم میان سال و دو تا هم پیرروزی یک جز قرآن میخوندیم

 

 البته فقط تا دوازده روز دوام آورد به دلایلی که میگم این یکی کم شد بعد نماز هم که تقریبا ساعت

 

  یک تموم میشد میرفتیم خونه و باز از ساعت سه کلاس من شروع میشد کلاس آموزش قرآن و

 

  احکام به بچه کوچیک های گل روستا اکثرا دوم و سوم بودن اما دوتا هم اولی داشتیم خلاصه

 

  کلاس احکام و قرآن تا چهارو نیم بود که به اسرار گروه بعدی یعنی جوون های خوب و فعال

 

  روستا شد تا چهار از ساعت چهار هم کلاس جوون ها و گاهی هم نوجوون ها شروع میشد یعنی

 

  کلاس احکام و تفسیر قرآن که خیلی هم طرفدار داشت این کلاس ها هم تا اذان مغرب طول می کشید

 

  و افطار میشد که افطار همه اهل روستا توی مسجد دعوت بودن و ما هم مسجد بودیم بعد از صرف

 

 افطار و ختمی برای رفتگان بانی مجلس همه جوون ها میومدن دور و بر من و شروع می کردن به

 

 حرف زدن و خندیدن و سوال پرسیدن و حسابی دورانی داشتیم و ناگهان صدای آقای همسر از بالای

 

 منبر و شروع سخنرانی و رفتن دختر ها به منزل به خاطر شروع شدن فیلم های تلویزیون (امان از این 

 

تلویزیون) و باز جمع شدن خادمین مسجد و خانم هایی که مونده بودن دور هم والبته دور من و سوال  

 

 پرسیدن و حرف زدن خب شب که میرفتیم خونه هردو خسته و کوفته این رو بگم آقای همسر هم

 

 همین طور کلاس هایی رو داشت مثل من شب من و آقای همسر با هم شروع میکردیم به پخت سحری

 

  تا میرفتیم خونه میشد ساعت نه تا سحری درست میکردیم دوازده میشد وای چه همه کار و بعد

 

میخوابیدیم و سحر باصدای شخص شخیص حسین آقا از خواب بیدار میشدیم که صدای میزد آقای شیخ

 

 آقای شیخ آااااااااااااویییییییییییییییی آقااااااایییییییی شیییییییییییییییخخخخخخخخخخخ خیلی زیبا بود

 

 لحظات تلخ و شیرین اولین تبلیغ اگر مایلید هنوز هم بنویسم توی پیامهاتون بگین تا بدونم

 

  قربان شما یا حق
+ نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 2:23 |

               ** سفر، زندگی روستایی، تبلیغ **

                               بسم الله سلام دوستای خوبم

 ببخشید که این قدر این آپ من طولانی شد آخه مواردی بود که نشد بیام خب عکسش رو میزارم

 تا ببینید منظورم چیه ؟؟/!!!!

 

 عکس دوروزگی دخترم در حال خواب

 

 دوماهگی

 

قند عسل

 

اینم عکس خوابیده دخترم

 

 خب با ادامه خاطره تبلیغ در خدمتتون هستم میدونید که وظیفه هر طلبه امام زمان خدمت هست واون

 

هم از طریق آموزش مسائل دینی به مومنین ان شا الله ما تونسته باشیم این کار رو کمی کرده باشیم

 

اونجا بودیم که پیچیدیم و پیچیدیم و نهایتا رسیدیم

 

نزدیک اذان ظهر بود که به روستا رسیدیم وقتی پیاده شدیم روستایی رو مقابل چشممون دیدیم که

 

خونه های زیبا و جالبی داشت لطافت هوا انسان را به این وا میداشت که به تمام اطراف سری بزند

 

و از روی کنجکاوی بفهمد که در این روستا چه انسانهایی با چه عقایدی زندگی میکنند خلاصه

 

 از پسر بچه ای آدرس مسجد را پرسیدیم و او اشتباه گفت وقتی خودمان میرفتیم چشممان به مسجد

 

افتاد که ناگهان صدای فریاد پسرک را از پشت سر شنیدیم که گفت حاج آقا ببخشید اشتباه گفتم همون

 

مسجده با لهجه زیبای روستایی خودش آقای همسر هم ازش تشکر کرد و گفت حالا میشه

 

بگی خادم این مسجد کیه الان کسی هست توی مسجد؟؟ پسرک که خوشحال شد از این که نه تنها

 

 ناراحت نشدیم بلکه به اون اعتماد کردیم و سوال دیگه ای ازش پرسیدیم گفت بله خادم داره خاله

 

 لیلا خادم اینجاست آقای همسر تشکر کرد و پسرک هم دوباره عذر خواهی کرد و رفت . آقای همسر

 

رفت داخل مسجد و خاله لیلا رو صدا زد وقتی اومد پایین دیدم یک زن و مرد کامل چهل ساله همراهش

 

 اومدن و خوش آمد گویی گفتند و آدرس خونه ای که ما باید نوش ساکن میشدیم رو به مادادن خیلی

 

خوب بود خونه ای که دقیقا روبه روی مسجد بود محل سکونت ما بود خیلی خوشحال بودم که این قدر

 

 به مسجد نزدیکیم خلاصه وسائلمون (چمدانها) رو برداشتیم و رفتیم بالا توی خونه سه تا پنجره داشت

 

 یکی از اونها رو به مسجد باز میشد و دو تای دیگه رو به کوهها هر صبح که پنجره رو باز میکردیم

 

 روح و جانمون طراوت خاصی پیدا می کرد کاش توی شهرها هم حدااقل یک پنجره داشتیم اونم به

 

 سوی کوهها خب وسائلمون رو گذاشتیم و حاضر شدیم برای رفتن به مسجد رفتیم وضو گرفتیم و

 

 رفتیم مسجد وقتی اذان شد توی بلند گو اعلام کردن که نماز جماعت برگزار میشه ازهمه شما

 

خواهرها و برادرها تقاضا داریم زودتر به مسجد بالا(...نام محفوظ... ) تشریف فرما شوند امام

 

 جماعت حاضر هستند خلاصه ابتدای تبلیغ با اقامه نماز ظهر روز قبل از آغاز ماه مبارک رمضان

 

 شروع شد الحمد لله خوب و باشکوه برگزار شد و ما بعد نماز بیشتر با مردم آشنا شدیم توی مسجد

 

بعد نماز چای آوردن و چای خوردیم و سپس خاله لیلا و همسرش حسین آقا مارو دعوت کردن که بریم

 

 خونه اونها منم که حالم خیلی به خاطر مسائلی خوب نبود نمیدونستم چی بگم بالاخره پذیرفتیم و رفتیم

 

 مسجد تقریبا پایین بود و خونه اونها خیلی بالا بود راه صافی رو باید روی کوه میرفتیم به نفس نفس

 

 افتاده بودیم آقای همسر که چیزیش نبود به نفس نفس افتاده بود من که دو نفس بودم بیشتر یعنی بین

 

راه دیگه دوست نداشتم برم دوست داشتم بشینم همون جا روی خاک ها خلاصه رفتیم و نهاری خوردیم

 

 و بعدش راهی خونه ای که به ما داده بودن روبه روی مسجد شدیم جاتون خالی تا پنجره رو باز میکردیم

 

زنبور میومدووقتی بسته بود از گرما خفه میشدیم خلاصه باز گذاشتن پنجره رو ترجیح میدادیم خب این

 

گرمای هوا رو تحویل نگیرید چون موقتی بود فقط سه چهار روز اول گرم بود بعد از اون سرمایی بود

 

 که ما شب با چند تا پتو هم گرم نمیشدیم تازه اونم با لباس گرم پوشیدن وگاهی پالتو پوشیدن.

 

خب این سختی ها رو هم داره دیگه اگر بخوایم طلبه آقا باشیم و برای آقا واقعا کار کنیم همینه بعضی ها

 

میرن توی یه روستا میشن مبلغ و روحانی دائم همون روستا ولی وضعیت مالی توپ چه توپی

 

حسابی قلقلی چی بگم که دلم از خیلی چیزها گله داره ولی میدونم آقای همسر نمیزاره بگم التماس دعا

 

 باشه بقیه خاطرات در آپ های بعدی

 

 دعا کنید بتونم بیام تند تند اپ کنم دعا بفرمایید

 

+ نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 8:40 |